سراب عشق


irLearn.com






مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
: بیا و امشب را ....



 التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید
 تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

 نگاه کن!

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود،
 ساعتی پیش، این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی 
 
اما
 تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
 بیا و امشب را  بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

 مگر چه می شود،  یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟ 
مگر چه می شود ؟
 
 
 
 
 


نوشته شده توسط اسماعیل در روز سه شنبه 19 دی ماه سال 1385 ساعت 10:20 AM

پیوند | چاپ | نظرات [8]





: عکس خدا در اشک عاشق...



قطره دلش دریا می خواست، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود اما هر بار خدا می گفت

از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج، عشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست قطره عبور کرد و گذشت، قطره

همه را پشت سر گذاشت، قطره ایستاد و منجمد شد، قطره روان شد و راه افتاد، قطره از دست

داد و به اسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری اموخت.

تا روزی که خدا گفت:

امروز روز توست، روز دریا شدن، خدا قطره را به رساند،قطره طعم دریا را چشید، طمع دریا شدن را

اما...

روزی قطره به خدا گفت از دریا بزرگ تر اری از دریا بزرگ تر هم هست؟!..

خدا گفت: اری هست

قطره گفت پس من ان را می خواهم، بزرگترین را بی نهایت را.

خدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت اینجا بی نهایت است.

ادم عاشق بود دنبال کلمه ایی می گشت تا عشق را توی ان بریزد اما هیچ کلمه ایی توان سنگینی

عشق را نداشت.

ادم همه ی عشق را توی یک قطره ریخت، قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم

عاشق چکید خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است



نوشته شده توسط اسماعیل در روز جمعه 15 دی ماه سال 1385 ساعت 5:08 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





:



رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نورصبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم



نوشته شده توسط اسماعیل در روز جمعه 15 دی ماه سال 1385 ساعت 5:02 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





: کنار پنجره



کنار پنجره بودم که آسمان بارید 

صدای مرگ برایم رهاترین دل بود

هجوم خلوت شبهای سرد و مهتابی

چقدر زندگیم بی تو سخت و مشکل بود

***

کنار پنجره بودم هوا پر از غم بود

ز قلب ثانیه ها بوی هوش می آمد

تمام صورت شب خیس اشک بود ولی 

صدای گام غریبی به گوش می آمد

***

کنار پنجره بودم غریبه ای آمد

غریبه بود ولی چشمهای گرمی داشت

به شیوه گل مریم مرا صدا می کرد

بلور یخ زده قلب من ترک برداشت

***

و ایستاد کنارم برای یک لحظه 

تمام قصه غمهای من هویدا بود 

به چشمهای غریبش نگاه کردم باز 

چقدر برق نگاهش شبیه دریا بود 

***



نوشته شده توسط اسماعیل در روز جمعه 15 دی ماه سال 1385 ساعت 5:00 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





: دریغ و درد؛



کدام تنگ نظر شور چشمی کرد ؟!

که راه رفته را میل بازگشت نبود !

حتی ، در باورم نمی گنجید!

آن دست های مهربان خطا پوشت

که با شکیبایی ،

بر معراجم میهمان می کرد

چه گونه تاب آورد ؟!

که ناگهان ، این سان

زنده به گورم کرد!...



نوشته شده توسط اسماعیل در روز جمعه 15 دی ماه سال 1385 ساعت 4:58 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





: شاخه نگاهت



شاخه نگاهت را به سمت خود کشیدم

و میوه عشق آن را جدا کردم

چقدر تلخ بود...

تازه فهمیدم تمام عشق تو به من

نفرت بود رنگ زرد با طعم تلخ ...



نوشته شده توسط اسماعیل در روز جمعه 15 دی ماه سال 1385 ساعت 4:55 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





:



تائید زندگی،‌ دین است.

زیرا خدا زندگی است و هیچ خدای دیگری جز خدای یگانه نیست.

خدا سرخی درختان، سبزی درختان و زردی درختان است.

خدا همه جا هست.

فقط خدا هست.

انکار زندگی یعنی انکار خدا، نکوهش زندگی یعنی نکوهش خدا،‌

چشم پوشیدن از زندگی یعنی اینکه خود را داناتر از خدا می دانی...

 

برگرفته از کتاب الماسهای اشو

 



نوشته شده توسط اسماعیل در روز جمعه 15 دی ماه سال 1385 ساعت 4:50 PM

پیوند | چاپ | نظرات [1]





: پنجره



پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست ............



نوشته شده توسط اسماعیل در روز پنجشنبه 7 دی ماه سال 1385 ساعت 09:17 AM

پیوند | چاپ | نظرات [2]





: آدم برفی(دشت برم)



adam barfi (dashte barm)

                                                                        ........................................................................................

 



نوشته شده توسط اسماعیل در روز چهارشنبه 6 دی ماه سال 1385 ساعت 01:13 AM

پیوند | چاپ | نظرات [6]





:



چندین شب بی همتاست که من،
                          
 در حصار سیاه اتاقم،
                                            با تو گریه می کنم...
و چندین روز بی همتاست که من،
       

   به درخشش چشم های تو می نگرم...

و اکنون سالهاست؛ و شاید
                              قرنهاست؛
       

  که در میان صدای تهی ضربان قلبم،

در جستجوی صدایت        

 زیر سایه های بنفشه ویران می شوم



نوشته شده توسط اسماعیل در روز سه شنبه 5 دی ماه سال 1385 ساعت 5:54 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]







آخرین مطالب

وبلاگ من
? قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 5357





ویرایش قالب :esmail